افکار بی پایان تا دم مرگ
با همین خون تو رگهام..با همین قدرتی که دارم..هر چیو که مانعم شه..خیلی ساده بر می دارم
 
 
جستجو
نویسندگان
نظرسنجی
شما با معرفتا که فقط بلدید بخونید.بگید وبلاگ چطوریه؟





آمار وبلاگ
کل بازدید :

بازدید امروز :

بازدید دیروز :

بازدید این ماه :

بازدید ماه قبل :

تعداد نویسندگان :

تعداد کل پست ها :

آخرین بازدید :

آخرین بروز رسانی :

سلام به همه عزیزانی که به این وبلاگی که دیر به دیر آپ میشه سر میزنن.
ببخشید...آخه بعضی وقتا با خودم میگم "وقتی کسی نمیخونه و نمیاد وبلاگت، بیکاری بری مطلب بذاری؟"
آخه بدبختی هم اینجاست که من وقتی مشتاق میشم مطلب بذارم که حداقل روزی 100 نفر!!! به وبلاگم سر بزنن...
گذشته از اینا من سر خودمو خیلی شلوغ کردم.شرکت زدم!!!مبارک باشه...یکی از سایت هامم smsap.ir سامانه پیامک هوشمند هستش.
البته فشار روحی هم کنار مشغولیات دانشگاه و شرکت و... داره وول وول میخوره.بعضی وقتا اذیت میکنه ولی میشه کاریش کرد.به لطف خدا.به سلامتی جنرالم دیگه.
من مغرورم؟از خودم تعریف میکنم؟
شاید همچین فکری بکننین ولی اینطور نیست.
غرور دارم.غرورمم زیاده.ولی غرور بیجا و پف الکی نیست.اینش مهمه.
نظر بدین در خدمتتوون بیشتر باشیم...
البته طبق پیش بینی بنده احتمالا 2 نفر بیشتر نظر ندن که یکیش پسردایی عزیزمه...
بازم میام...




نوع مطلب : حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: سه شنبه 12 دی 1391 :: توسط : General
هر وقت حالت از همه دنیا به هم میخوره فقط یکی هست که بری توی آغوشش
هر وقت کسی نیست که باهاش درد و دل کنی فقط یکی هست که حرفاتو گوش میده
هر وقت داری با مشکلات میجنگی فقط یه نفر هست که دلت به کمکش گرمه
هر وقت با خودت میجنگی فقط یکی هست که توی این جنگ کمکت کنه
هر وقت تنها شدی فقط یکی هست باهاته و اونم مثل تو تک و تنهاست
هر وقت دلت میخواد بمیری فقط یکی هست که به امیدش زنده باشی

هر وقت همه چی داشتی و دنیا به کامت بود بازم فقط یکی هست که باهاته چون غیر از اون همه چیز و همه کَس فقط سرابه و الکیه،... (من بهش رسیدم)
اون یک نفر هم فقط و فقط الله هستش ولا غیر...


الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ

آنها کسانی هستند که ایمان آورده‌اند، و دلهایشان به یاد خدا مطمئن (و آرام) است؛ آگاه باشید، تنها با یاد خدا دلها آرامش می‌یابد!
سوره رعد، آیه 28



الانه که حالم از همه چی بهم میخوره و فقط به الله نیاز دارم، ولا غیر ابدا...
این که تاکید میکنم الله، بخاطر اینه مسیحیه فکر نکنه 3 تا خداش منظورمه، هندی ها فکر نکنن خداهاشون (مثلا گاو) منظورمه و ... و بقیه فکر نکنن خداهایی که مد نظرشونه و برای خودشون ساختن منظورمه...

خدا فقط یکی هست اونم الله هستش...تمااااام





نوع مطلب : احساس، یاد آوری، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مهر 1391 :: توسط : General
به چی فکر می کنی؟
اصلا فکر میکنی؟
یا حواستو به این  ور و اونور پرتش کردی و گم و گور شده؟
تا حالا به خودت فکر کردی؟
رفتی توی خودت؟ببینی چه خبره...
چی شد؟آروم شدی یا مثل قحطی زده ها فرار کردی؟
حواست به دور و برت هست یا خود خواهی؟
به چه امیدی زنده ای؟
دوست داری بمیری؟راحت بشی؟
ولی نه.خواب دیدی خیره.شب اول قبرت چنان سوال پیچت کنن ندونی از کجا خوردی...
خدات کیه؟چیه؟کجاست؟بنده کی هستی؟
اصلا دین داری؟یادم رفت.تو دین داری.حتما چون بابا و مامان جونت مسلمونن تو هم مسلمونی.این جوابو آماده کن وقتی مُردی ببینم نتیجه میگیری یا نه..؟!
حضرت علی(ع) رو به امامت قبول داری یا نه؟ اگه داری خوش اومدی اگه قبول نداری برو موتور خونه جهنم تا بفهمی که حقّه...
بقیه چی؟تا امام دوازدهم قبول داری یا نه؟سر یکیشون تردید و شک داشته باشی دیگه خودت میدونی جات کجاست...
فکر کردی به همین راحتیه؟حق الناس به کنار.ظلمتُ نفسی به گوشت خورده؟به گوشتت چی؟
حالت خوبه؟
حواستو جمع کن تصادف نکنی




نوع مطلب : حرف، یاد آوری، 
برچسب ها :
ارسال شده در: دوشنبه 15 خرداد 1391 :: توسط : General
این اشک ها برای کیست
از ته دل یا الکیست
این همه درد من از دلتنگیست
افکارم درگیر جنگیست
سوزش زخمهای تنم نیست
درونم با نیم خودم زیست
قفسم از درون سنگیست
اما دلم گرم قشنگیست
پرواز من اوج رهاییست
بندگی من خیلی خوب نیست
اما خدای من خدای بزرگیست
اما خدای من فقط بزرگ نیست
خدای من شدید العقاب است
افتادن به خاک در برابرش معراج است
خدای من ارحم الراحمین است
حسابم با کرام الکاتبین است
وزر در برابر او شهود است
چرا که او ودود است
خدای من عشق من است
در پیچ و خم افکار من است

تکه ای از نور او، هنگام من است
روش او منش فکر من است
همه وجودم از نگاه خدای من است
استرحام از او  لذت مست آور است
استنشاق نکهت او اشک آور است
استخلاص از غیر او محتشم است
نخوت او برای من عزت است
موهبت او برایم مهابت است
گرمای وجود او برایم نهفت است
در وجود و قلب من، ملموس است
این که گفتم بخشی از خدای من است
خدای من، خدای من است





نوع مطلب : احساس، شعر، یاد آوری، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: جمعه 29 اردیبهشت 1391 :: توسط : General
این جوابیه و بیانیه رو برای چند دختر و یک پسر که قصد توهین و ترور شخصیت یکی از دوستانم را داشتند نوشتم.

در طی واکنش های اخیر برخی ظاهرنمایان برونگرا، با نظاره از برون و درون ماجرا شصتم خبر دار شد که جماعتی با مظلوم نمایی و تظاهر سعی بر تخریب دیواری بتنی می کنند.به سان گربه هایی که با "میو میو" کردن قصد خفه کردن نعره ببری را دارند.
"زهی خیال باطل"...
با توجه از شناختی که از امثال جناب بی جنمتان دارم، هنگام بریان شدن در تنور قلم و حرف و حدیث، اشکتان دم مشکتان است و هر چه به مخیله خطور می کند به زبان میاورید و آسمان ریسمان می بافید.سوسک شدن!! تا آنجا پیش رفته که با توسل و توکل به دو کلمه (که لغ لغه زبان بچه هاست) در بیانات "آقا مرتضی" به خیال خام خود خواستید روز را شب کنید.البته شماها واقعاً صاحب حقید.شاید اگر شخص دیگری هم جای شما بود و از چیزهایی که نداشت مایه میگذاشت و در آخر هم ضایع میشد و دیگر نمیتوانست در کلاس، سر خود را بلند کند ، می آمد و تشنج ایجاد میکرد و حرفهای نا روا می ساخت."چسب دو قلو هم که استفاده کنی این حرفا به مرتضی نمیچسبه".
کسی که می بیند از همه پایین تر است اطراف خود پستی ایجاد می کند.
شماها هستین که دنبال جلب توجه هستین.هم جلب توجه هم مظلوم نمایی...
من در عجبم که اصلاً "آقا مرتضی" چرا این بیانات را مبین کردند.شاید در آخرت به خاطر این حرفها او را مواخذه کنند که چرا وقت خود را تلف کردی و جوابیه برای بی جوابان نوشتی..؟!!مگر مهم بودند؟!تو که برای رئیس جمهور آمریکا رذالت نامه نوشتی دیگر تو را چه به نوشتن جوابیه به 3 کودک نوپا که تازه پماد سوختگی هم ندارند...؟! چرا؟
روزگار کار "آقا مرتضی" را به جایی رسانده که شماااا جلو او قرار گرفتید.قد و قدمتان اندازه قلم اقلیم "آقا مرتضی" هست؟البته به قول بابابزرگ ها، "بچه زدن نداره!!".
در جریان کشتن عثمان، معاویه "ملعون" نامه هایی که به حضرت علی (ع) می نوشت به مردم نشان میداد و جوابیه هایی که حضرت علی (ع) برای او می فرستاد قایم میکرد و به مردم میگفت علی (ع) جواب نامه های مرا نمیدهد...
مصداق بارز کار معاویه کار سخیف شماست..."تازه ادعاتونم میشه با همه روراستین"

سکوت بهترین راه برای شماست.دگر له شدنتان بس است چون هوا بس ناجوانمردانه است...بله...
"حواستونو جمع کنید"




نوع مطلب : حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 :: توسط : General
سلام خدمت همه دوستان و بازدید کنندگان این وبلاگ...
عیدتون مبارک.سالی خوب و خوش براتون آرزو می کنم.امیدوارم سالی پر تفکر داشته باشیم و به خدا نزدیکتر بشیم.ایشالا بتونم توی سال جدید بیشتر به شما (وبلاگ) سر بزنم...






نوع مطلب : حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: پنجشنبه 10 فروردین 1391 :: توسط : General

دریا با مواج بی رحمش مرا به عمق خود می کشد و دست و پا زدن در این بازار خفگی بیشتر می کشد.نمی توانی نفس تازه کنی.کم کم آرام میشوی و بی حرکت در آب می مانی.احساس می کنی سرت در خود می ترکد.بدنت سرد و داغ می شود.هیچ چیز نمی شنوی جز نوازش پرده گوش.فقط نگاه می کنی.نگاه.تمامی خاطرات گذشته از جلوی چشمانت می گذرد.

گریه کردن. یاد نوازش مادر. یاد مهر پدر.بازی با برادر. تاتی تاتی کردن. زمین خوردن و دوباره بلند شدن. ماما گفتن. دویدن در کوچه. اولین روز دبستان. سُر خوردن روی برف. اولین نمره 20. تنبیه آقا معلم. راه پر پیچ و خم مدرسه. دعوای بعد از کلاس. خیس شدن زیر باران. تکرارِ نگاه کردنِ پدر هنگام نماز. نشان دادن زخم به مادر. گم شدن در بازار و زار زار اشک ریختن. در آغوش گرم مادر لالا کردن. سیلی و نصیحت پدر. عوض شدن رنگ دنیا. چشم گذاشتن و پیدا نکردن دوستان. ترسیدن از تاریکی و اصرار به رفتن. جدایی از دوستان. شبهای امتحان. استرس کنکور. خنده های دانشگاه. اولین انتخاب واحد. خوردن شیرینی مدرک تحصیلی. یاد هم دوره های سربازی. فرار از قرارگاه. گرمای بازداشگاه. برگشت به خانه. جستجوی مَردی، در بازار نیازمندیها. در آغوش کشیدن یک روز سرد. تصادف با آشنایی جدید. کنجکاوی در علاقه. اولین جلسه خواستگاری. شوق ازدواج. خرید حلقه. مجلس عروسی یادگاری. بازی کردن تپش قلب. زندگی مَلَس و شاید گاهی سبک سنگین. جستجو برای انگیزه، در کارتُن های انباری. گریه های شبانه. راز های پنهانی. قهر و آشتی های همسر. فراموشی بوی غذای خوشمزه مادر. خوردن نان تازه در برف. پدر و مادر شدن. ثانیه شماری برای دیدن بچه، در دستان پرستار. ناز کردن نی نی کوچولو."به بابات میگی اسمشو چی بذارم؟".وصیت پدر را حس کردن."دیر یاد بابا و مامان جون اومدن".خودنمایی کردن اولین تار موی سفید در آینه. احساس گرم پیر شدن."یاد دوران جوانی بخیر".ازدواج همان نی نی کوچولو که پوشک بود. دیدن نوه های شیرین زبان. دادن عیدی لای قرآن. از یاد بردن تو. "فقط خودت هستی و همدمت". کالبد شکافی کردن خاطرات گذشته. یادآوری احساس جوانی. یک بار دیدن خواب ابدی.

اشک و گریه و شادی.پرواز در قلب آسمان ، خوابیدن روی ابرها.نظاره کردن خدا.دعا و مناجات های تله پاتی.امید به آینده و خوف از گذشته.همچون کودکی گریان در آغوشش می پریم و می گوییم، گم شده ایم!!





نوع مطلب : احساس، یاد آوری، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: جمعه 13 آبان 1390 :: توسط : General
به نام خدای زمین و آسمانها...

درگیری و اختشاش در درونم می خواد پیشروی کنه.دستگاه گردش خونم حواسش پرت شده و بین عقل و قلب تبعیض قائل شده.فکرم به هزار جا پرواز می کنه و اگه طنابی که به پاش بستمو پاره کنه منو شاید بندازه تو دره.امّا خدا دوستم داره.

سر دوراهی که نه، سر چند راهی وایسادم و انتخاب راه آسونه امّا پیمودنش مشکل.هوای سرد حالمو خوب و بد می کنه...شایدم تا حدی منجمد...
دست و پام بسته است.به زور خودمو میارم رو سطح آب که خفه نشم.خدا کمکم کنه...


آخرش چی میشه...؟؟؟





نوع مطلب : حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: سه شنبه 10 آبان 1390 :: توسط : General
چشمانم خیس
و نسیمی که نوازش دارد
خسته از دوران سخت
خسته از تلخ گذشته
و امیدی که به فردا دارم
خنده ام زیبا نیست
در دلم می گریم
دوستان کمی دارم
لبخندهایشان قلقلکم می دهد
فریادی گوش خراش می لرزاند
پای رفتنم آماده است
لب جاده می خوابم
خواب بد می بینم
خورشید بیدارم می کند
راه بلد نیستم
مسیر آب دنبال می کنم
می بارم و دل شاد می کنم
قفسم جادار است
پروازم بد نیست
فکرهای تازه ای دارم
نان سنگک می خرم
نان سنگ بیدارم می کند

بازم هست و خیلی زیاده...خودم گفتمااا....کلیه چیزایی که در این وبلاگ نوشته میشه متعلق به منه و هیچکس حق نداره از این مطالب سو استفاده کنه...
فکر کنم تا بعد از کنکور نیام...شایدم بیام...شاید...شاید این جمعه بیاید...شاید




نوع مطلب : احساس، شعر، یاد آوری، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: دوشنبه 23 خرداد 1390 :: توسط : General
تا حالا فکر کردی چرا...؟
چرا چی؟
میدونی چقدر چرا هست که ما بهش نرسیدیم...؟
چرا اکثراً با ناراحتی همراهه چون با ندونستن همراهه و وقتی عصبانی میشی یا ناراحت میشی میگی چرا؟...
بعضی وقتا هم واقعا میدونی، ولی نمی خوای باور کنی...برای همین میگی چرا؟
یکی از مهمترین وظایف ما تو این دنیا رسیدن به چراهاست...
چرا به دنیا اومدیم؟
چرا مسلمونیم...؟
چرا شیعه ایم؟
فکر کردن به همین چیزاست که پیامبر (ص) میفرمایند:لحظه ای تفکر از هفتاد سال عبادت برتره...
حرف زیاد دارم اما الان دارم میرم خونه داییم...
فعلاً...




نوع مطلب : حدیث، یاد آوری، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: پنجشنبه 19 خرداد 1390 :: توسط : General
انگار همین دیروز بود که مدرسه میرفتیم و با دوستامون می گفتیم و می خندیدیم.الان کجان؟چیکاره شدن؟چیکار میکنن؟
جدا از مدرسه، هر دوست صمیمی که داشتیم یا هر کسی که دوستش داشتیم رفتن یا مردن یا روزگار جدامون کرد.خیلیا میرن و میان.بدیها فراموش میشن و خوبیها به خاطره تبدیل میشن.
چقدر زود بزرگ میشیم
جقدر زود پیر میشیم
چقدر زود از هم جدا میشیم
چقدر زود فراموش میشیم
چقدر زود میمیریم
چقدر زود این دنیای فانی تموم میشه...
مگه ما چقدر اینجاییم...؟
خسته شدم...چرا اینقدر زود میگذره؟
خستگی هم زود میگذره...
امروز یکی از دوستای قدیمیمو دیدم.کجا؟تو پمپ بنزین.داشتن میرفتم چهلم مادربزرگش.
میبینید.مادربزرگش یه روزی بچه بود.چشم به هم زد از همه خداحافظی کرد و رفت...
هممون یه روز میریم و خوبیها میمونن...

بازم ادامه داره اما فعلا وقت کفاف نمیده...




نوع مطلب : یاد آوری، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: چهارشنبه 11 خرداد 1390 :: توسط : General
دارم زندگی می کنم.دارم سعی می کنم چشامو بیشتر باز کنم.لحظات و عمر مثل برق و باد میگذره و ما حواسمون نیست.تو مسیری که زیر پامون خودش داره میره خیلی ها میرن و میان.بعضی ها موندگار میشن و خیلی ها رو یا خودت پس میزنی یا میرن.باید دنبال کسایی باشی که کمکت کنن تو این مسیر پر پیچ و خم و پر از ناراحتی.هیچکس از 1 ثانیه بعدش خبر نداره.هممون توی یه مه غلیظ اسیریم.یکی بقیه رو میدره و یکی هم دل میسوزونه.اصلا هیچی معلوم نیست.با چشم باز هم درست نمیشه.عینک تجربه می خواد.بعضی شبا دلگیره.خوابت نمی گیره.فکرای قدیم دستتو می گیره.روزگار از جلوی چشات میره.یاد یکی میفتی که می خواد بمیره.اشک چشاتو میگیره.شعر دیگه بسه...یاد مجلس ترحیم خودم میفتم.ولی من اصلا دلم نمی خواد طبیعی بمیرم.دوست دارم شهید بشم.دلم می خواد وقتی میرم اون دنیا کوله بارم پر پر باشه.ایشالا که بتونم پرش کنم و کاری نکنم که خالی بشه...جوون دیده بودید اینطوری..!!! البته خیلی خواسته ها و چیزا توی آدما مشترکه.مهم طرز تفکر افراده.طرز تفکره که به اعمال و اعتقادات و رفتار و خیلی چیزای دیگه یا همه چیز جهت و سو میده.راستی بچه ها قرآن بخونید.با معنی حتما.من تازه شروع کردم.واقعا عالیه.عوضتون می کنه.تاثیر مثبت میذاره شدیییییید. دیگه چی بگم...حواسمونو کاملا جمع کنیم به همه چیز.مخصوصا به خودمون و کارامون... خوشحال شدم...دعام کنید



نوع مطلب : احساس، یاد آوری، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: شنبه 27 فروردین 1390 :: توسط : General
( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
درباره وبلاگ
"آگورین مخفف یه جمله و کلمه است"

جنرال یعنی تنهای تنها پیش خدا.یعنی واقعا تنها.یعنی مرد روزهای خییییلی سخت.یعنی پاک موندن در فساد مثل آب موندن در دمای انجماد.
جنرال یعنی از همه بالاتر.یعنی فقط خودم و خدا، نه هیچکس دیگه.
جنرال یعنی متفکر.یعنی کسی که نمیمیره.یعنی هر چی بخواد میشه.هر کاری بخواد میتونه قدرت داره انجام بده.
در حقیقت جنرال یعنی بنده خدا.یعنی عبد.
این فکر منه.مال منه و خود منه...

مدیر وبلاگ : General

Clock And Date
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic