افکار بی پایان تا دم مرگ
با همین خون تو رگهام..با همین قدرتی که دارم..هر چیو که مانعم شه..خیلی ساده بر می دارم
 
 
جستجو
نویسندگان
نظرسنجی
شما با معرفتا که فقط بلدید بخونید.بگید وبلاگ چطوریه؟





آمار وبلاگ
کل بازدید :

بازدید امروز :

بازدید دیروز :

بازدید این ماه :

بازدید ماه قبل :

تعداد نویسندگان :

تعداد کل پست ها :

آخرین بازدید :

آخرین بروز رسانی :

هر وقت حالت از همه دنیا به هم میخوره فقط یکی هست که بری توی آغوشش
هر وقت کسی نیست که باهاش درد و دل کنی فقط یکی هست که حرفاتو گوش میده
هر وقت داری با مشکلات میجنگی فقط یه نفر هست که دلت به کمکش گرمه
هر وقت با خودت میجنگی فقط یکی هست که توی این جنگ کمکت کنه
هر وقت تنها شدی فقط یکی هست باهاته و اونم مثل تو تک و تنهاست
هر وقت دلت میخواد بمیری فقط یکی هست که به امیدش زنده باشی

هر وقت همه چی داشتی و دنیا به کامت بود بازم فقط یکی هست که باهاته چون غیر از اون همه چیز و همه کَس فقط سرابه و الکیه،... (من بهش رسیدم)
اون یک نفر هم فقط و فقط الله هستش ولا غیر...


الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ

آنها کسانی هستند که ایمان آورده‌اند، و دلهایشان به یاد خدا مطمئن (و آرام) است؛ آگاه باشید، تنها با یاد خدا دلها آرامش می‌یابد!
سوره رعد، آیه 28



الانه که حالم از همه چی بهم میخوره و فقط به الله نیاز دارم، ولا غیر ابدا...
این که تاکید میکنم الله، بخاطر اینه مسیحیه فکر نکنه 3 تا خداش منظورمه، هندی ها فکر نکنن خداهاشون (مثلا گاو) منظورمه و ... و بقیه فکر نکنن خداهایی که مد نظرشونه و برای خودشون ساختن منظورمه...

خدا فقط یکی هست اونم الله هستش...تمااااام





نوع مطلب : احساس، یاد آوری، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مهر 1391 :: توسط : General
این اشک ها برای کیست
از ته دل یا الکیست
این همه درد من از دلتنگیست
افکارم درگیر جنگیست
سوزش زخمهای تنم نیست
درونم با نیم خودم زیست
قفسم از درون سنگیست
اما دلم گرم قشنگیست
پرواز من اوج رهاییست
بندگی من خیلی خوب نیست
اما خدای من خدای بزرگیست
اما خدای من فقط بزرگ نیست
خدای من شدید العقاب است
افتادن به خاک در برابرش معراج است
خدای من ارحم الراحمین است
حسابم با کرام الکاتبین است
وزر در برابر او شهود است
چرا که او ودود است
خدای من عشق من است
در پیچ و خم افکار من است

تکه ای از نور او، هنگام من است
روش او منش فکر من است
همه وجودم از نگاه خدای من است
استرحام از او  لذت مست آور است
استنشاق نکهت او اشک آور است
استخلاص از غیر او محتشم است
نخوت او برای من عزت است
موهبت او برایم مهابت است
گرمای وجود او برایم نهفت است
در وجود و قلب من، ملموس است
این که گفتم بخشی از خدای من است
خدای من، خدای من است





نوع مطلب : احساس، شعر، یاد آوری، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: جمعه 29 اردیبهشت 1391 :: توسط : General

دریا با مواج بی رحمش مرا به عمق خود می کشد و دست و پا زدن در این بازار خفگی بیشتر می کشد.نمی توانی نفس تازه کنی.کم کم آرام میشوی و بی حرکت در آب می مانی.احساس می کنی سرت در خود می ترکد.بدنت سرد و داغ می شود.هیچ چیز نمی شنوی جز نوازش پرده گوش.فقط نگاه می کنی.نگاه.تمامی خاطرات گذشته از جلوی چشمانت می گذرد.

گریه کردن. یاد نوازش مادر. یاد مهر پدر.بازی با برادر. تاتی تاتی کردن. زمین خوردن و دوباره بلند شدن. ماما گفتن. دویدن در کوچه. اولین روز دبستان. سُر خوردن روی برف. اولین نمره 20. تنبیه آقا معلم. راه پر پیچ و خم مدرسه. دعوای بعد از کلاس. خیس شدن زیر باران. تکرارِ نگاه کردنِ پدر هنگام نماز. نشان دادن زخم به مادر. گم شدن در بازار و زار زار اشک ریختن. در آغوش گرم مادر لالا کردن. سیلی و نصیحت پدر. عوض شدن رنگ دنیا. چشم گذاشتن و پیدا نکردن دوستان. ترسیدن از تاریکی و اصرار به رفتن. جدایی از دوستان. شبهای امتحان. استرس کنکور. خنده های دانشگاه. اولین انتخاب واحد. خوردن شیرینی مدرک تحصیلی. یاد هم دوره های سربازی. فرار از قرارگاه. گرمای بازداشگاه. برگشت به خانه. جستجوی مَردی، در بازار نیازمندیها. در آغوش کشیدن یک روز سرد. تصادف با آشنایی جدید. کنجکاوی در علاقه. اولین جلسه خواستگاری. شوق ازدواج. خرید حلقه. مجلس عروسی یادگاری. بازی کردن تپش قلب. زندگی مَلَس و شاید گاهی سبک سنگین. جستجو برای انگیزه، در کارتُن های انباری. گریه های شبانه. راز های پنهانی. قهر و آشتی های همسر. فراموشی بوی غذای خوشمزه مادر. خوردن نان تازه در برف. پدر و مادر شدن. ثانیه شماری برای دیدن بچه، در دستان پرستار. ناز کردن نی نی کوچولو."به بابات میگی اسمشو چی بذارم؟".وصیت پدر را حس کردن."دیر یاد بابا و مامان جون اومدن".خودنمایی کردن اولین تار موی سفید در آینه. احساس گرم پیر شدن."یاد دوران جوانی بخیر".ازدواج همان نی نی کوچولو که پوشک بود. دیدن نوه های شیرین زبان. دادن عیدی لای قرآن. از یاد بردن تو. "فقط خودت هستی و همدمت". کالبد شکافی کردن خاطرات گذشته. یادآوری احساس جوانی. یک بار دیدن خواب ابدی.

اشک و گریه و شادی.پرواز در قلب آسمان ، خوابیدن روی ابرها.نظاره کردن خدا.دعا و مناجات های تله پاتی.امید به آینده و خوف از گذشته.همچون کودکی گریان در آغوشش می پریم و می گوییم، گم شده ایم!!





نوع مطلب : احساس، یاد آوری، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: جمعه 13 آبان 1390 :: توسط : General
چشمانم خیس
و نسیمی که نوازش دارد
خسته از دوران سخت
خسته از تلخ گذشته
و امیدی که به فردا دارم
خنده ام زیبا نیست
در دلم می گریم
دوستان کمی دارم
لبخندهایشان قلقلکم می دهد
فریادی گوش خراش می لرزاند
پای رفتنم آماده است
لب جاده می خوابم
خواب بد می بینم
خورشید بیدارم می کند
راه بلد نیستم
مسیر آب دنبال می کنم
می بارم و دل شاد می کنم
قفسم جادار است
پروازم بد نیست
فکرهای تازه ای دارم
نان سنگک می خرم
نان سنگ بیدارم می کند

بازم هست و خیلی زیاده...خودم گفتمااا....کلیه چیزایی که در این وبلاگ نوشته میشه متعلق به منه و هیچکس حق نداره از این مطالب سو استفاده کنه...
فکر کنم تا بعد از کنکور نیام...شایدم بیام...شاید...شاید این جمعه بیاید...شاید




نوع مطلب : احساس، شعر، یاد آوری، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: دوشنبه 23 خرداد 1390 :: توسط : General
کاشکی بچه بودم و زمونه اون بود که می دیدم
غصه هام، قد دو تا گل که می چیدم
دردم این بود که پدر دیر کرده امشب
شاد بودم وقتی آتیش می زدم برگها رو مادر
مادر دارم دیوونه میشم از زمونه
پدر جون اون که میگفتی جهنم، این همونه
این همونه که موهاتو سفید کرد
چشمای مادرمونو تر و خیس کرد
پدر جون کاشکی بچه بودم و تو آغوش تو بودم
مامان لالایی میگفت و من شب رو نمیدیدم
نمیدیدم...





نوع مطلب : شعر، احساس، یاد آوری، 
برچسب ها :
ارسال شده در: پنجشنبه 12 خرداد 1390 :: توسط : General
دارم زندگی می کنم.دارم سعی می کنم چشامو بیشتر باز کنم.لحظات و عمر مثل برق و باد میگذره و ما حواسمون نیست.تو مسیری که زیر پامون خودش داره میره خیلی ها میرن و میان.بعضی ها موندگار میشن و خیلی ها رو یا خودت پس میزنی یا میرن.باید دنبال کسایی باشی که کمکت کنن تو این مسیر پر پیچ و خم و پر از ناراحتی.هیچکس از 1 ثانیه بعدش خبر نداره.هممون توی یه مه غلیظ اسیریم.یکی بقیه رو میدره و یکی هم دل میسوزونه.اصلا هیچی معلوم نیست.با چشم باز هم درست نمیشه.عینک تجربه می خواد.بعضی شبا دلگیره.خوابت نمی گیره.فکرای قدیم دستتو می گیره.روزگار از جلوی چشات میره.یاد یکی میفتی که می خواد بمیره.اشک چشاتو میگیره.شعر دیگه بسه...یاد مجلس ترحیم خودم میفتم.ولی من اصلا دلم نمی خواد طبیعی بمیرم.دوست دارم شهید بشم.دلم می خواد وقتی میرم اون دنیا کوله بارم پر پر باشه.ایشالا که بتونم پرش کنم و کاری نکنم که خالی بشه...جوون دیده بودید اینطوری..!!! البته خیلی خواسته ها و چیزا توی آدما مشترکه.مهم طرز تفکر افراده.طرز تفکره که به اعمال و اعتقادات و رفتار و خیلی چیزای دیگه یا همه چیز جهت و سو میده.راستی بچه ها قرآن بخونید.با معنی حتما.من تازه شروع کردم.واقعا عالیه.عوضتون می کنه.تاثیر مثبت میذاره شدیییییید. دیگه چی بگم...حواسمونو کاملا جمع کنیم به همه چیز.مخصوصا به خودمون و کارامون... خوشحال شدم...دعام کنید



نوع مطلب : احساس، یاد آوری، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: شنبه 27 فروردین 1390 :: توسط : General
چقدر دیوونگی دارم
تمام قلبم آشوبه
تو آرومی تمیدونی
چقدر دیوونگی خوبه
تموم قصه بازی بود
تموم شد.....
کسی که روبروشی تو
از اول مرد بازی بود
...




نوع مطلب : شعر، احساس، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: چهارشنبه 15 دی 1389 :: توسط : General
این اولین دسنوشته از خودم هستش.مشکل داره.ایشالا توی بعدیها بهتر میشه.راستی ببخشید داره پدرم در میاد.هم دارم واسه دانشگاه میخونم هم واسه سال دیگه.
این یه نوشته ادبیه که به زودی میبرمش توی یه قالب شعری.همش استعاره و تشبیه و ....
ادبیات خیییییییییلی قوی می خواد...

شب است, هوا تاریک, جلوی خورشید را گرفته اند
فرزندان آدم پشیمان و پریشانند
خسته از سختی سنگ و گرمای لرزان
شبانه می روند به ترکستان
راه دیگری باقی نمانده, برگشتی نیست
مقصد معلوم است, بین راه فانوسشان خاموش می شود
آسمان و ستاره را باد جدا کرده
بادی که همیشه از مرکز می وزد
و یک آسمان زیبا در آسمان نمی گذارد
جغدهایی را میبینی که خوابشان می آید
پرندگانی که آرزوی قفس را مرور می کنند
و سگ گله ای که غذایش گله است
بازار دیگر خریداری ندارد, همه هر چه دارن حراج می گذارند
حتی آبرو و معرفت با ارزن و پوست خیار دوست هستند
همچون برگ خزان خش خش کنان می لغزند
صدای خورد شدنشان گوشم را خط خطی میکند
در این شب سیاه که رستم , سهراب نمی شناسد
پرستو, پرهای جوجه هایش را می زند
و مارهایی که با خرگوشهای خود بازی می کنند
و روبَه صفتانی که کثیرند
دگر جایی نمی بینم برای مستمندان اصیل
که خودنمایی می کنند و صدایشان در سقف دهان محبوس مانده
هر ثانیه گرسنگی معده شان را نوازش می کند
آنطرف تر فقیرانِ ثروتمند, حق خورده شده اینان را بالا می آورند
شخصیت رنگین کمان زیاد می بینی
سردی هوا مشت بر دل می کوبد و می سوزاند
گویی می گوید جایی برای تو نیست
چه می گویم در دلم غوغاست
دگر خونی نمانده برای امضای تکلیف شب
فریادها بی صداست, اشک در دلها می ریزد
هوا ابریست, رعد و برق صدایش را بالا می برد
اما عطر باران مشام را آزار نمی دهد
همه گرگ باران دیده, دیده اند و میمون شده اند
دل خوشی نیست جز آرزوی پرواز
مرهمی نیست بر فشار شاخ غول
باید با دل همراه شد و فریاد زد
که دریا را به تلاطم کشد و خشکی را آرام کند
آری من در کنارت هستم
مسافر نیمه راه, دنیایی دگر منتظر است
صبور باش...




نوع مطلب : احساس، شعر، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: چهارشنبه 5 آبان 1389 :: توسط : General
دیگه واقعا داره حالم بهم میخوره.آه این عاشق اونه.آه اون عاشق اینه.دارم از عشق این میمیرم.می خوای برات بمیرم؟رگمو زدم.براش مردم.بس کنید تو رو خدا.نمی خواستم این بحثو راه بندازم.اما یه سری خیلی جو گیر شدن و دارن میترکونن دیگه.این حرفا یعنی چی؟هیچ عشقی بین دو تا آدم یا انسان وجود نداره.می خواد زن و مرد باشه دختر و پسر باشه یا مادر و فرزند یا هر رابطه عاطفی دیگه...

عشق زمینی و هوایی نداریم.عشق عشقه.عشق هر چیزی که هست بالاخره یه مختصاتی داره.آدمو به فداکاری می کشونه.آتیش میزنه.یا هر چیز دیگه.ما عشقو بالاترین درجه دوست داشتن میگیریم.
با چندتا مثال ساده میشه ثابت کرد که عشق فقط بین انسان و خداست.نه دوتا انسان!!!و بین دوتا انسان هیچوقت دوست داشتن به بالاترین درجه خودش یعنی عشق نمیرسه.
1.یه دختر و پسر واااااای عاشق همن.دارن برای هم میمیرن.ازدواج میکنن و میرن زندگی کنن, این عشقو به هم ابراز کنن.فردا مرده میاد خونه.خوب, سلام عزیزم.چرا منو تحویل نمیگیری؟ زن:آخه سرم در میکنه.چقدر تحویلت بگیرم؟خسته شدم. مرد:چی؟تو عاشق من نیستی؟تو به عشق خیانت کردی؟تو منو دیدی غش نکردی؟منو تحویل نگرفتی؟عاشق بدون معشوق نفس نمی کشه.براش میمیره.
بشین بابا سر جات.کدوم عشق؟این عشقی که بهت گفتن دروغ بوده.معلومه.اون اوایل ازدواج براش تازگی داشتی بهت عاشقونه نگاه میکرد.اما خوب عادی میشی.آدم هر چی هم باشه بعد از یه مدت عادی میشه.
>>از اونور زنه به شوهرش میگه عزیزم امروز حوصله ندارم غذا بپذم.فکر میکنه دوران ماه عسله مرده 4 تا پشتک بزنه بره دم در بگه خانوم چی بخرم؟.شوهرش هم بهش میگه خیلی بیخود که حوصله نداری. زن:تو به گفتی خیلی بیخود؟تو عاشق من نیستی؟
حافظ میگه:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را        به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
یا میگه:
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین, دعا گویم        جواب تلخ می زیبد لب لعل شکرخا را
2.فرض میکنیم یه عروس و دامادو در اوج دوست داشتن یعنی عشق قرار دارن.توی عروسی, عروس به داماد بگه: تو که اینقدر عاشق منی خودتو برای من سر ببر.داماد چی میگه؟
1.مگه مرض دارم؟بمیرم که فردا بری با یکی دیگه؟
2.آه عزیزم من برات میمیرم.(وقتی بمیره این به اصطلاح عشق از بین میره)
نه دیگه.بمیرید بمیرید.دراین عشق بمیرید.در این عشق چو مردید همه روح پذیرید.
>>>چه عشقی وجود داره؟
اگه عاقل باشیم میبینیم فقط جواب اول قابل قبوله.
تازه در همین رابطه و درباره عشق حافظ اینجوری گفته...
به تیغم گر زند دستش نگیرم     اگر تیرم زند منت پذیرم
3.شوهر به زنش میگه حجابتو درست کن.همه میگن: به به چه شوهر با غیرتی!!!این معلومه هیچ عشقی وجود نداره.
در مقام عاشقی چطور باید رفتار کرد؟
اول بگم شهریار در رابطه با عشق چی میگه:
گر از درت برانی              ور نزد خود بخوانی
رو کن به هر که خواهی    گل پشت و رو ندارد
عاشق دوست داره معشوقشو به همه دنیا نشون بده و دوست داره همه معشوقشو دوست داشته باشن.
کدوم مردی دوست داره زنشو به همه نشون بده و دوست داره مردای دیگه زنشو دوست داشته باشن؟یا برعکس؟
4.مرد:عزیزم یادته ما با هم چه خاطره هایی داشتیم.تو منو دوست داری؟ زن:آره عزیزم.من عاشقتم.برات میمیرم.هر کاری میکنم برای خوشی تو هستش. مرد:تو که عاشق منی میشه من برم با یه زن دیگه؟ زن:تو غلط کردی.
بر میگردیم به شعر شهریار:
گر از درت برانی             ور نزد خود بخوانی
رو کن به هر که خواهی    گل پشت و رو ندارد
هیچ مردی به زنش میتونه اینو بگه؟یا برعکس؟
اصلا این شعره هیچی.مگه عاشق بخاطر معشوقش از همه چی نمیگذره؟پس چی شد؟
اصلا عشق توی روابط زن و مردی امکان نداره.ما که اینقدر مضامین بالایی توی ادبیات ما برای عشق وجود داره.اونوقت ما عشقو گذاشتیم دم دست یه سری جوجه خواننده و کارگردان های نادان که از نظر معرفت و عرفان, گرد زیر پای حافظ هم نمیشن.
5.درباره ی همین فیلمهای عشقی بگم.اینا همش دروغه.دو نفر تا به هم میرسن فیلم تموم میشه.در صورتی و اگه فیلم ادامه پیدا کنه می بینید هیچ عشقی وجود نداره.فیلم تایتانیک و که ماشاا... هیچکی نیست که ندیده باشه.یکی از به اصطلاح عشقی ترین فیلمهاست.و چقدر هم برنده جایزه شده.فرض میکنیم این پسره جک زنده میموند و با دختره نجات پیدا کردن.رفتن سر خونه زندگیشون.دوربین هم همینجوری نشون میداد.20 سال بعد...جک داره از خونه میره بیرون.زن:رفتی یه ماست هم بگیر بیار.
دیگه تک تک همه بلند میشن از سینما بیرون میرن.چون میبینن هیچ عشقی نیست.حتما باید جک میمرد تا این عشق معنا پیدا میکرد.
عشق فقط بین انسان و خدا میتونه وجود داشته باشه.چرا؟چون انسان محدوده و یه انسان محدود دیگه نمیتونه روح نامحدودشو ارضا کنه.حتما باید یه طرف نامحدود باشه.دوست داشتن هیچوقت بین دو تا انسان به بالاترین درجه خودش یعنی عشق نمیرسه.
عشق مجازی و عشق حقیقی هم نداریم.مثل لینکه بگی طلای قلابی و طلای اصلی.میشه؟طلا طلاست.
همه این دوست داشتن ها در راستای عشق الهی هستش.
از حضرت علی(ع) پرسیدند حضرت فاطمه(ص) چطور بود؟
ایشان فرمودند:کمک کننده خوبی بود...
یا دوست داشتن یوسف توسط زلیخا که حافظ میگه:
من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم     که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
ایشالا روزای دیگه درباره عشق الهی هم صحبت میکنم...




نوع مطلب : احساس، خبر، یاد آوری، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: یکشنبه 14 شهریور 1389 :: توسط : General
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.




نوع مطلب : احساس، 
برچسب ها :
ارسال شده در: شنبه 6 شهریور 1389 :: توسط : General
گفتی بمون با من بمون گفتم میمونم
گفتی با دل تنگیم بخون گفتم میخونم
گفتی که باید عاشق و دیوونه باشی
چون ساقی هر شب می کش میخونه باشی
گفتی باید خاطرم شرط تو باشه
راه خیال خسته ام فکر تو باشه
گفتی که بر یاس تنت پیرهن بدوزم
چون شاپرک باشم که از عطرت بسوزم
گفتی که دستمو بگیر گفتم میگیرم
گفتی که از عشقم بمیر گفتم میمیرم
گفتمو گریه کردمو پای تو ساختم
این دل سر به راهو آسون به تو باختم




نوع مطلب : شعر، احساس، 
برچسب ها :
ارسال شده در: شنبه 30 مرداد 1389 :: توسط : General
یادداشتهای سوخته ام را...
به همراه تمام نا گفته هایم...
در بطری نهاده.....
به دست امواج دریا سپردم...
سالها گذشت و من...
در انتظار اینکه پیغامی از تو نرسید..
مایوسانه از امواج دریا نیز..
دل بریدم...
اما حیف.....
بعد از مرگ تو فهمیدم...
تقصیر تو نبود...
گناه از دریا نیز نبود...
تقصیر من بود...
در بطری باز مانده بود....




نوع مطلب : احساس، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: چهارشنبه 27 مرداد 1389 :: توسط : General
( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
درباره وبلاگ
"آگورین مخفف یه جمله و کلمه است"

جنرال یعنی تنهای تنها پیش خدا.یعنی واقعا تنها.یعنی مرد روزهای خییییلی سخت.یعنی پاک موندن در فساد مثل آب موندن در دمای انجماد.
جنرال یعنی از همه بالاتر.یعنی فقط خودم و خدا، نه هیچکس دیگه.
جنرال یعنی متفکر.یعنی کسی که نمیمیره.یعنی هر چی بخواد میشه.هر کاری بخواد میتونه قدرت داره انجام بده.
در حقیقت جنرال یعنی بنده خدا.یعنی عبد.
این فکر منه.مال منه و خود منه...

مدیر وبلاگ : General

Clock And Date
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic