افکار بی پایان تا دم مرگ
با همین خون تو رگهام..با همین قدرتی که دارم..هر چیو که مانعم شه..خیلی ساده بر می دارم
 
 
جستجو
نویسندگان
نظرسنجی
شما با معرفتا که فقط بلدید بخونید.بگید وبلاگ چطوریه؟





آمار وبلاگ
کل بازدید :

بازدید امروز :

بازدید دیروز :

بازدید این ماه :

بازدید ماه قبل :

تعداد نویسندگان :

تعداد کل پست ها :

آخرین بازدید :

آخرین بروز رسانی :

برای دیدن مطالب بیشتر و برخی مقالات روی موضوعات کلیک کنید...




نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: چهارشنبه 6 مهر 1390 :: توسط : General
به نام خدای زمین و آسمانها...

درگیری و اختشاش در درونم می خواد پیشروی کنه.دستگاه گردش خونم حواسش پرت شده و بین عقل و قلب تبعیض قائل شده.فکرم به هزار جا پرواز می کنه و اگه طنابی که به پاش بستمو پاره کنه منو شاید بندازه تو دره.امّا خدا دوستم داره.

سر دوراهی که نه، سر چند راهی وایسادم و انتخاب راه آسونه امّا پیمودنش مشکل.هوای سرد حالمو خوب و بد می کنه...شایدم تا حدی منجمد...
دست و پام بسته است.به زور خودمو میارم رو سطح آب که خفه نشم.خدا کمکم کنه...


آخرش چی میشه...؟؟؟





نوع مطلب : حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: سه شنبه 10 آبان 1390 :: توسط : General
سلام جناب امیر
اینجانب در جواب جایگاه جهانی شما جهتِ جمع را جا به جا کردم تا جای حجیمتان در جگر جانسوزمان جیره بندی شود.جمکران شما جدیداً جمیع حاجات را جور می کند.جان فدای جهت جنابعالی کردن جریانِ جوی را در جانم جای می دهد.متوجه نشدم از کجا شروع شد.در عَجَبَم یا امیر.مرا جمع و جور کن...





نوع مطلب : نامه ای به امیر، 
برچسب ها :
ارسال شده در: پنجشنبه 21 مهر 1390 :: توسط : General
بخوانید...با صدای بلند....برای امیر....

سلام علیکم ای امیر
سرِ، ما زیر دستان خیس سرورمان (شما) سُر خورده و سرمان گیچ رفته.سوراخی در دلمان سرازیر شده یا ساده تر بگویم سیر شده ایم.سوز دل با عقل سلیم سلطان در سَر سَرایِ کرسی گرمِ سیره ی امیر، سد شده.سمندر آفتابتان با سشوار سرد به خشکی رسیده و سوزش و سازش را چون سگی،  فرستاده به روسیه.اما این مسیر به ترکستان میرود و ما سرما میخوریم و وقتی حواسمان نیست از دست میرویم.
سوگند به خدای آسمانها رساندن بسته های اسلحه به سربازان در زیر سایه خدا و سرورمان، ساده تر از نخ،سوزن کردن با دستهای استخوانی است.

سربازان ستیز جوی شما سرمای سبزتان را سلام می کنند...




نوع مطلب : نامه ای به امیر، 
برچسب ها :
ارسال شده در: چهارشنبه 6 مهر 1390 :: توسط : General
بسم الله...
ای امیر
سلام علیکم
کماکان در کلاسهای کاربردیتان هستیم.بدون کوچکترین کمبودی کارزار کوچک خود را کشت می کنیم و افکارتان در فکر ما کشیده شده.کلاً کیفیت کارمان کم نیست ولی ترسانیم که شما زندان کهریزک را هم کفو ما کنید و ما کم و کاستی را بجا آوریم و کم کری بخوانیم.کاش کیفتان کوک بود و به کار ما، راه کار نشان میدادید که یک وقت ناز و کرشمه های دنیا کورمان نکند و در کنار پروردگار خود کوچک نشویم.
انشاا...




نوع مطلب : نامه ای به امیر، 
برچسب ها :
ارسال شده در: دوشنبه 4 مهر 1390 :: توسط : General
اینو خودم نوشتم...فقط آرایه های ادبی رو حال کن...

بسم الله...
ای امیر..
در این خوابگاه خشک به خواهش خرید تختی می خزم.چشمان خیسم به خم دستخط خاطره انگیز شما خیره مانده.خسته ام از خویشتن و می خواهم خدمت خود را زیر خیمه گاه شما خاضعانه خواهش کنم.خیلی ها از دستان خیبر گشای شما خبر نداشتند حتی خودم، اندر خم یک خوشه ام.خبز خشک خوردنم امانم را برده و خاطر خلیفه را مکدر کرده.ناچار خیره ماندیم به خاتم الانبیا تا خاطرم ختم به خیر شود.
خط و خم امضای خمیده تان خیبرگشای خطیبان کارتن خواب...

خوب بود؟؟؟




نوع مطلب : نامه ای به امیر، 
برچسب ها :
ارسال شده در: جمعه 11 شهریور 1390 :: توسط : General

ببخشید اگه دیر اومدم.خیلی مشغول بودم و هستم.تازه وقت سر خاروندن پیدا کردم.ایشالا باز مطالب جدید میذارم.طاعات و عباداتتون قبول.منم دعا کنید...

سالروز ولادت کریم اهل بیت...امام حسن مجتبی رو به شما دوستان عزیزم تبریک عرض می کنم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: سه شنبه 25 مرداد 1390 :: توسط : General
چشمانم خیس
و نسیمی که نوازش دارد
خسته از دوران سخت
خسته از تلخ گذشته
و امیدی که به فردا دارم
خنده ام زیبا نیست
در دلم می گریم
دوستان کمی دارم
لبخندهایشان قلقلکم می دهد
فریادی گوش خراش می لرزاند
پای رفتنم آماده است
لب جاده می خوابم
خواب بد می بینم
خورشید بیدارم می کند
راه بلد نیستم
مسیر آب دنبال می کنم
می بارم و دل شاد می کنم
قفسم جادار است
پروازم بد نیست
فکرهای تازه ای دارم
نان سنگک می خرم
نان سنگ بیدارم می کند

بازم هست و خیلی زیاده...خودم گفتمااا....کلیه چیزایی که در این وبلاگ نوشته میشه متعلق به منه و هیچکس حق نداره از این مطالب سو استفاده کنه...
فکر کنم تا بعد از کنکور نیام...شایدم بیام...شاید...شاید این جمعه بیاید...شاید




نوع مطلب : احساس، شعر، یاد آوری، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: دوشنبه 23 خرداد 1390 :: توسط : General
تا حالا فکر کردی چرا...؟
چرا چی؟
میدونی چقدر چرا هست که ما بهش نرسیدیم...؟
چرا اکثراً با ناراحتی همراهه چون با ندونستن همراهه و وقتی عصبانی میشی یا ناراحت میشی میگی چرا؟...
بعضی وقتا هم واقعا میدونی، ولی نمی خوای باور کنی...برای همین میگی چرا؟
یکی از مهمترین وظایف ما تو این دنیا رسیدن به چراهاست...
چرا به دنیا اومدیم؟
چرا مسلمونیم...؟
چرا شیعه ایم؟
فکر کردن به همین چیزاست که پیامبر (ص) میفرمایند:لحظه ای تفکر از هفتاد سال عبادت برتره...
حرف زیاد دارم اما الان دارم میرم خونه داییم...
فعلاً...




نوع مطلب : حدیث، یاد آوری، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: پنجشنبه 19 خرداد 1390 :: توسط : General
کاشکی بچه بودم و زمونه اون بود که می دیدم
غصه هام، قد دو تا گل که می چیدم
دردم این بود که پدر دیر کرده امشب
شاد بودم وقتی آتیش می زدم برگها رو مادر
مادر دارم دیوونه میشم از زمونه
پدر جون اون که میگفتی جهنم، این همونه
این همونه که موهاتو سفید کرد
چشمای مادرمونو تر و خیس کرد
پدر جون کاشکی بچه بودم و تو آغوش تو بودم
مامان لالایی میگفت و من شب رو نمیدیدم
نمیدیدم...





نوع مطلب : شعر، احساس، یاد آوری، 
برچسب ها :
ارسال شده در: پنجشنبه 12 خرداد 1390 :: توسط : General
انگار همین دیروز بود که مدرسه میرفتیم و با دوستامون می گفتیم و می خندیدیم.الان کجان؟چیکاره شدن؟چیکار میکنن؟
جدا از مدرسه، هر دوست صمیمی که داشتیم یا هر کسی که دوستش داشتیم رفتن یا مردن یا روزگار جدامون کرد.خیلیا میرن و میان.بدیها فراموش میشن و خوبیها به خاطره تبدیل میشن.
چقدر زود بزرگ میشیم
جقدر زود پیر میشیم
چقدر زود از هم جدا میشیم
چقدر زود فراموش میشیم
چقدر زود میمیریم
چقدر زود این دنیای فانی تموم میشه...
مگه ما چقدر اینجاییم...؟
خسته شدم...چرا اینقدر زود میگذره؟
خستگی هم زود میگذره...
امروز یکی از دوستای قدیمیمو دیدم.کجا؟تو پمپ بنزین.داشتن میرفتم چهلم مادربزرگش.
میبینید.مادربزرگش یه روزی بچه بود.چشم به هم زد از همه خداحافظی کرد و رفت...
هممون یه روز میریم و خوبیها میمونن...

بازم ادامه داره اما فعلا وقت کفاف نمیده...




نوع مطلب : یاد آوری، حرف، 
برچسب ها :
ارسال شده در: چهارشنبه 11 خرداد 1390 :: توسط : General
من هستم.همینجام.پیشت...
پس منتظر باش تا ببینی چی قراره بشه..!!؟؟؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
ارسال شده در: یکشنبه 8 خرداد 1390 :: توسط : General
( کل صفحات : 11 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ
"آگورین مخفف یه جمله و کلمه است"

جنرال یعنی تنهای تنها پیش خدا.یعنی واقعا تنها.یعنی مرد روزهای خییییلی سخت.یعنی پاک موندن در فساد مثل آب موندن در دمای انجماد.
جنرال یعنی از همه بالاتر.یعنی فقط خودم و خدا، نه هیچکس دیگه.
جنرال یعنی متفکر.یعنی کسی که نمیمیره.یعنی هر چی بخواد میشه.هر کاری بخواد میتونه قدرت داره انجام بده.
در حقیقت جنرال یعنی بنده خدا.یعنی عبد.
این فکر منه.مال منه و خود منه...

مدیر وبلاگ : General

Clock And Date
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic